اندر حکایات توسعه و آلودگی هوا...

امروز قرار بود دو امتحان داشته باشیم. یکی سمینار مسائل سیاسی روز و دیگری روابط شمال و جنوب که بحث توسعه و کشورهای در حال توسعه می پردازد اما به دلیل یکی از مسائل مرتبط با کشورهای در حال توسعه لغو شدند؛ آلودگی هوای تهران!!!

آن روزهایی که کشورهای توسعه یافته برای ما نسخه ی صنعتی شدن پیچیدند احتمالا می دانستند که کشورهایی چون ما به این راحتی ها توسعه پیدا نمی کنیم و اگر روزی هم بخواهیم پیشرفت کنیم حتما خودشان جلویمان را خواهند گرفت. هرچند شاید گمان نمی کردند که در ایرانی که 2500 سال حکومت شاهنشاهی داشته روزی انقلابی شود و مردمش تلاش کنند ارزشهای اصیل اسلامی را اجرا نمایند. کشوری که روزی موی دماغشان شود و بخواهد فناوری هسته ای از نوع صلح آمیزش را داشته باشد.

القصه آنکه کشورهای جهان اول یا به تعبیری توسعه یافته، کشاورزی ما را با صنعتی شدن عوض کردند. سنت را بدل به مدرنیته نمودند. روستانشین را شهری کردند و حیوانات دست آموز را با ماشین دودی تعویض کردند، اما تابلوی تعویض را داور چهارم بالا نبرد...

بقیه ی مطلب را در وبلاگ جدید من بخوانید:http://fekri.blog.ir

اثاث کشی...

دیگه کم کم دارم اثاث کشی می کنم به یک وبلاگ جدید که امیدوارم مثل خیلی دورترها دوباره نوشتن رو در وبلاگ جدید شروع کنم.

به ما سر بزنید...

نشانی جدید: http://fekri.blog.ir

خداحافظ ای برادر زینب...

ذوالجناح آمد...

همه اهل حرم بیرون دویدند        ولی سالار زینب را ندیدند


خداحافظ ای برادر زینب...

زندگی حسینی...

آنگاه که فهمیدیم چشم برای گریستن در غم حسین است.

گوش برای شنیدن روضه ی حسین است.

دست برای کوبیدن بر سینه در عزای حسین است.

سر برای بر سر کوبیدن برای حسین است.

پا برای برهنه شدن برای حسین و...

آنگاه حسینی زندگی می کنیم و چه خوش است زندگی حسینی و با حسین زندگی...

میدان فرهنگ...

کوتاهی از بنده ی حقیره که زودتر برای دوستان اطلاع رسانی نکردم. ولی اولین برنامه ی "میدان فرهنگ" به تهیه کنندگی اینجانب از دیشب شروع به کار کرد.

از این به بعد یکشنبه شبها ساعت ۲۲:۳۰، شبکه ۳ رو فراموش نکنید.

نقد و نظر شما قطعا راهگشا برای بنده و سایر عوامل خواهد بود.

من هم خواهم رفت...

دیگر مرد شده ام برای خودم. حالا خودم زندگی دارم و همسر. کار دارم و احساس مسئولیت. حالا دلم برای همسری که بیرون میرود شور می زند. هنوز بچه ای به دنیا نیامده نگرانم که در جامعه با چه مشکلاتی سر می کند؟ نکند دزدیده شود! مبادا دوست نابابی به تورش بخورد! و هزار یک سوال و دل نگرانی دیگر.

اینها را نگفتم که حدیث نفسی روایت کرده باشم و شما به دنبال منبع حدیث و صحت و سقم آن باشید. راستی فقط حدیث نفس است که برای تایید آن نیازی به دانستن علم رجال نیست!

حالا 30 سال هم بیشتر از عمرم گذشته و همه ی اینها را گفتم تا یادی کنم از آن زمان که 5 ساله بودم. پدرم آن زمان حدودا 28 ساله بود. من بودم و مادری پا به ماه و برادری که منتظر آمدن به این دنیا بود. اما پدرم حتما همین سوالها و نگرانی های من را داشته، اضافه بر اینکه زن و بچه اش زیر بمباران و موشک باران بودند...

یک روز پدر به من که 5 ساله بودم گفت: پسرم امروز خودت باید به کودکستان بروی. من که از همه جا بی خبر بودم قبول کردم و پیاده مسافت طولانی خانه تا کودکستان را پیاده رفتم. بعدها پدر گفت: وقتی گفتم باید خودت بروی، قبول کردی و از کنار پیاده رو تا کودکستان را بدون هیچ شیطنتی رفتی و من دورادور تعقیبت می کردم. وقتی رسیدی خیالم راحت شد، به خانه برگشتم، ساکم را برداشتم و رفتم.

 از اینجا به بعد دوباره روایت خودم است. پدر خیالش راحت شد و ساکش را برداشت و به جبهه رفت. کودک 5 ساله و همسر پا به ماهش، و محسن که هنوز در راه بود را در شهری که هر روز بمباران می شد تنها گذاشت. پدر بی غیرت نبود بلکه بیشتر از خیلی ها مثل من غیرت داشت. پدر خواست تا دشمن وارد نشده جلویش را بگیرد نه آنکه وقتی دشمن آمد پا به فرار بگذارد. پدر هم مثل من نگران زندگی اش بود. خانواده ای که تنها در محله ای که دیگر متروکه شده بود از ترس بمباران او را نگران می کرد. اما رفت. منتی هم بر سر کسی ندارد. هیچ وقت هم حرفی نزد و چیزی طلب نکرد. اما من پر از سوالم. پر از دغدغه. پدر رفت و به یاری خدا سالم برگشت. اما خیلی ها رفتند و سالم بازنگشتند و یا اصلا برنگشتند. و حالا همان خانواده ی آنها تنها ماندند و چندین سال است که تنها مانده اند. حتما زمانی که می رفتند مانند من نگران بودند که همسرشان بی یار و یاور چه می کنند؟ اما رفتند. نمی دانم من با این نگرانی هایم اگر چنین امتحانی پیش آید چه می کنم؟....

 

همسرم مرا ببخش ولی من هم حتما تنهایت می گذارم و می روم. در رگهای من هم خون پدر جریان دارد. پس غیرتم اجازه نمی دهد که بمانم و به بهانه های متعدد، معاش را برمعادم ترجیح دهم. من هم خواهم رفت...

صفر-صفر مساوی...

قال الصادق عليه السلام:

انما فرض الله الصيام ليستوى به الغنى و الفقير.

امام صادق عليه السلام فرمود:

خداوند روزه را واجب كرده تا بدين وسيله دارا و ندار (غنى و فقير) مساوى گردند.

حالا همه چیز مساوی است و شاید ما که اندکی از دنیا بهره برده ایم باید روزها تلاش کنیم تا به بندگی آن بی بهرگان از دنیا برسیم.

گدای کاهل...

در بارگاه حضرت رضا همسر دلش می سوخت برای طفلانی که بزرگشان را گم کرده اند.

من هم دلم می سوخت. اما نه برای کودکان، که برای خودم. گفتم اینجا جایی برای پیدا شدن است، نه برای گم شدن. رفته بودم پیدا شوم، نمی دانم شدم یانه؟!

گر گدا کاهل بوَد تقصیر صاحبخانه چیست؟!

آمادگی...

دنیای جدیدی از نیمه ی این ماه آغاز می شود.آماده ایم یا نه؟!

 

سلام بر آنکه ما را به راه راست می رساند...

گله دارم از خودم...

نه پیشنهادی دارم. نه حرف دلی. نه متن وزین و شایسته ی شما. چیزی ندارم برای گفتن.

فقط گله دارم. آن هم از خودم نه از شما...