تبليغاتX
انکار ما


انکار ما

یادداشتهای یک سردبیر رادیویی





















اگر به اتفاق جديدي فكر مي‌كني دوباره بايد بري سراغ زندگي...

اگر دوباره به افكار تازه دل بستي ناگزيري فقط به خودت فكر كني...

اگر مي‌خواي دلگرم باشي بايد به پشت بخوابي و روبه آفتاب...

اگر به بلندي فكر مي‌كني بايد يه برج پيدا كني كه كرايه‌ي بالايي هم نداشته باشه...

اگر دنبال آرامشي جايي بهتر از خانه سالمندان يا همون فراموشخانه‌ي عصر جديد پيدا نمي‌كني...

اگر مي‌خواي بري سراغ گذشته‌ها و تاريخ يا بايد سرت توي آلبومهاي عكس باشه يا مقبره‌ي از دست رفتگان...

اگر مي خواي متفاوت باشي بايد به همين زندگي عادت كني...

اگر...

...

اگر فكر مي‌كني زندگي امروز ما چيزي غير از اينه، بسم الله...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:50 توسط میثم فکری| |

باورم نمي شه كه اين ماه مبارك من باشه. ماه مباركي كه پره از خاطره هاي سفره ي سحري و افطار. ماه مباركي كه پر بوده از عجله و تلاش هميشگي براي ختم جزء جزء قرآن توي هر روز.

باورم نمي شه كه ماه مبارك رو هنوز نشنيده باشم با نواي ربنا و دعاي سحر و  افتتاحش.

 باورش سخته كه ماه مبارك من كه قديمها مدتها چشم انتظارش بودم حالا به اين سادگي اومده و من ساده از كنارش گذشتم.

اين ماه مبارك من و تو همه ي ماست. فقط بعضيهامون مي فهميم، بعضي نه!

                                                    بعضيهامون قدرش رو مي دونيم، بعضي نه!

                                                    .....

                                                   و بعضيهامون تو اين ماه پاك مي شيم و بعضي نه!

 

اين همون ماه مباركه!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 15:33 توسط میثم فکری| |

گفت:بالاخره تموم شد..

گفتند: نه! تازه شروع شد...

گفت: خسته شدم...

گفتند: بي خود! خستگي مال آدمه!

گفت: كاري رو كه مي خوام نتونستم و نمي تونم انجام بدم!

گفتند: ولي كاري رو كه ما مي خوايم كه مي توني انجام بدي...

....

گفت: بسه!

گفتند: تازه اولشه!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:15 توسط میثم فکری| |

مرد مي گفت: براي پانصد و هفتاد و دومين بار دارم مي گم كه اين دفعه ي آخره كه بهت مي گم!

مرد مي گفت: ببين! اينقدر مغرور هستم كه حرفم رو براي دومين بار برات تكرار نكنم ولي تو انگار اصلا نمي گيري!

مرد مي گفت: من كه ديگه بي خيال شدم ولي تو به خودت برس و بس كن اين همه چه كنم، چه كنم رو.

مرد مي گفت: ...

.....

مرد همچنان داره با خودش حرف مي زنه ولي چون مذاكراتش پشت درهاي بسته ست از محتواي اون خبري در دسترس نيست!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:49 توسط میثم فکری| |


Design By : Night Skin