تبليغاتX
انکار ما

انکار ما

یادداشتهای یک سردبیر رادیویی(سابق)

وقتی دلت حسابی تنگ می شود میروی مشهد و حسابی در صحن گوهرشاد کنار آقایت آرام می گیری. حالا که دلت تنگ مشهد و امام رضایت شده چه می کنی؟

...

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 11:42 توسط میثم فکری| |


آخرين بار چاي نوشيديم و رفتيم به سوي سرنوشت و تقدير

...... 

و حالا پس از مدتها به تو مي گويم:بانو! چاي مي خواهم

و بانو با چاي مي آيد...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 22:3 توسط میثم فکری| |

روشنفکری ما یعنی آبگوشت را با نان باگت بخوریم و پیتزا را با پیاز...


پ.ن.جناب مهكام عزيز!مطمئناً روشنفكران انقلاب اسلامي را به وجود نياوردند،چون در فرهنگ مردم نقشي تأثيرگذار نداشتند،روشنفكران ديني را،آنهم نه همه ي آنها را مي توان بخشي از جريان اثرگذار دانست.در ضمن در رابطه با جريان روشنفكري بي خبر و ناآگاه نيستم.رساله اي در اين زمينه نوشته ام كه براي آشنايي بيشتر مي توانم در اختيارتان بگذارم

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 14:1 توسط میثم فکری| |

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...علمدار نیامد

سقای حسین سید و سالار نیامد...علمدار نیامد

...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 16:57 توسط میثم فکری| |

صدای سنج می آید

صدای زنجیرهایی که بر دوش می خورند

صدای آرام گریه های آرام زنان

صدای شورهای پر شور حسینی

صدای پای کاروان...

بوی گلاب می آید

بوی سیب

بوی خاک و خون...

نگاه که می کنم چشم پر می شود از همه چیز

از نگاه مظلوم کودکان

از مشک پاره پاره

از گلوی پاره به تیر سه شعبه

از شرمندگی

از عطش

از ادب

....

همه را که می بینم، "ما رایت الا جمیلا" را هم می بینم

اینجا همه زیباییست، چون حسین سرور زیبایی هاست...

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:47 توسط میثم فکری| |

قربان صدقه ی برف که می روم آب می شود

قربان صدقه ی آب که می روم به زمین فرو می رود و چشمه می شود

قربان صدقه ی چشمه که می روم بخار می شود

قربان صدقه ی آفتاب که می روم چهره در نقاب می کشد. باران می بارد و روز از نو و روزی از نو ...

...

انگار قربان صدقه های من است که ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار می اندازد!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:26 توسط میثم فکری| |

گاهی چنان بی ظرفیتم که وقتی جوراب می پوشم مردمان زیر خط فقر را فراموش می کنم...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 15:44 توسط میثم فکری| |

یادم می آید روزهایی بود که روایتگرانش از مردانگی و غیرت و شجاعت ایرانیان مسلمان روایت می کردند و از ارج و قرب زیادی هم برخوردار بودند. یادم می آید اگر مخملباف معلوم الحال فعلی هم  فیلم می ساخت از ارزشها می گفت و از رشادتها. حالا از آن نسل ابراهیم مانده که حاتمی کیاست! ابراهیمی که مهاجر و دیده بان و سایر ماندگاران جنگ را ساخت. او می فهمد و می داند و هنوز خوب روایت می کند. او هنوز در آتش سینمای ما، ابراهیم است. او هنوز دستمزد فروش فیلمهایش را خرج خرید بلیت جشنواره های خارجی نکرده. اما همان ابراهیمی که روزی فکر کردند با روشنفکرنماهای ما همراه شده حالا که جریان انحصار طلب و توتالیتر روشنفکری را نقد می کند منفور آنان می شود و گلستانش را دوباره آتش می زنند.

اما ما هنوز خوشحالیم که ابراهیم ارزشهایمان را حاتم بخشی نکرده و هنوز حاتمی کیای شاگرد آوینی است. ما برای سینمایی که ارزشها را تبلیغ می کند ارزش قایلیم. او هنوز ابراهیم ماست و کاش بماند.

ونکته ی آخر: دیدن "یه حبه قند" را توصیه می کنم. فیلمی که جنجالهای زیادی داشت و دارد. شاید جایش در اسکار خالیست، اگر اسکار درست باشد!

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:20 توسط میثم فکری| |

کاش "استیو جابز" در سومالی مرده بود تا آیفون و آی پد به دستان ما گرسنگان سومالی را هم می دیدند و برای آنان هم خرما خیرات می کردند!

 

پ.ن:موضوع اصلی سومالی بوده ونه استیو جابز!

 

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 16:11 توسط میثم فکری| |

شروع که می کنم می خواهم به پایان برسم و تمام که می شوم حسرت آغاز را دارم...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:19 توسط میثم فکری| |

Design By : Night Melody