انکار ما
یادداشتهای یک سردبیر رادیویی
سر درد، چاي، قرص استامينوفن كدئين، صداي محسن نامجو... نه تو رو خدا اين يكي ديگه تو اين فضا غير قابل تحمله، يك بعد از ظهر كه بايد راجع به جنبش دانشجويي ايران بخونم و باز هم سر درد. آفتاب بي رمق شده و شايد به دليل رو دربايستي باشه كه هنوز ساعت چهار و نيم عصر هست و از پشت ابر سركي مي كشه. راستي چرا موضوع اينجا شب نيست رو خاطره گذاشتم؟! و چرا موضوع منطقه اختصاصي رو مونس؟ باز سردرد و يك استامينوفن ديگه. آفتاب هم بالاخره كم آورده و رفته و حالا غروب و اذان مغرب. راستي صبحدل، موذن خوش صدا هم به رحمت خدا رفت و مراسم تشييعش رو كه پخش كردن يه چيز مشترك با همه ي مراسم ها داشت: آقاي دوربيني! خدا الان نمي تونم نماز بخونم، سرم درد ميكنه. و اين هم مثل هميشه يه بهانه براي تاخير! سردرد و كتاب جنبش دانشجويي. نوشته: طبقهي متوسط به پائين جوونها راديكالتر ميشن و طبقه مرفه محافظهكارتر. نميدونم. فقط ميدونم دانشگاه ما ديگه مثل گذشته نيست. اما سر درد من هنوز مثل قبله. بارون هم كه نميباره. راستي اصل بر باريدنه يا نباريدن؟ هنوز سرم درد مي كنه! من و بقیه تعجب کردیم. چون معمولا می گن خاموش کن! راننده روشن کرد و مسافر عقبی شروع کرد به صحبت با موبایلش. و این حرفها: سودش ۲۰ درصد میشه. میخوای بخواه نمی خوای هم به ... اگه سر برج پول رو نیاری پدرت رو ... معامله جوش خورد و بد به یارو انداختیم.. ... مسافر خیلی خونسرد بود ولی همه ی ما مضطرب. تتمه: کاش فقط به رادیو گوش می کردیم! این تصویر زندگی را به هیچ کس نشان نخواهم داد چون سیاه است و حتی نه سیاه و سفید. این تصویر زندگی شاید هیچ تصویری ندارد و تمامش ندیدن است. انگار باید در روز عصای سفبد نمایشش دهند. شاید هم در روز مبادا! ----------------------------------------------- بی ربط نوشت: یکی از دوستان نظر گذاشته بود و سئوالی پرسیده بود.ازتون خواهش می کنم دوباره به باشگاه مراجعه کنید و در دوره ی بعدش ثبت نام کنید دوست مصاحبه شونده! من، مجتبي، امير و رضا. اتاق 814 و حرف ما كه 8 يعني امام هشتم و 14 يعني چهارده معصوم(ع) بدون حاجت، چشم به ضريح دعوت و لياقت يك روز پائيز شلوغ حرم عشق در موزه ي حرم مسجد گوهرشاد عشق هميشگي من نماز صبح در هواي سرد اين همه جمعيت 14 نفر مسافر آقاي شاكري، خادم عجيب حرم كه چند بار مرده بود حرفهاي ديوانه كننده شاكري غروب آخر و يا علي گفتن به امام رضا و تمام شد. اما تفال بعد از سفر غزل: دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود برنامه ي (اينجا شب نيست) بامداد جمعه با سردبيري بنده ي حقير روي آنتن ميره كه بعضي از دوستان لطف داشتند و سعي مي كنيم كه بهتر هم بشه. دعای سحر و افطارم «اللهم عجل لولیک الفرج» است خوشحالم. می خواهم بیشتر به یادت باشم. کمک کن شاید خوابگردهایی هستند که به پرتگاه می روند! از: کوچکترین به: بزرگترین سلام اگر بگویم حال من خوب است دروغ گفته ام و هر آنچه بگویم به گزاف گفته ام، چون تو به همه ی امور آگاهی و می دانی که نمی دانیم در دوری تو چه بر حال ما می گذرد. اگر بگویم در ماه شعبانم و دلم برای ماه شعبان تنگ شده همه می خندند ولی می دانم که تو نمی خندی. دلم حرف می خواد. دلم شنیدن و گفتن می خواهد. اصلا دلم دل می خواهد. نامه ی فراق کوتاه باشد بهتر است. پس بس است. تا اینکه به مسجد بروم و به کفشهایم فکر کنم! .............. اما واقعیت اینه که دلم برای مسجد تنگ میشه و میرم!
| Design By : Night Skin |


